بگشا نقاب رخ که ز ره بر در آیمت (خاقانی)

بگشا نقاب رخ که ز ره بر در آیمت (خاقانی)

بگشا نقاب رخ که ز ره بر در آیمت (خاقانی)

 

 

شعر خاقانی, زندگی نامه خاقانی

شعرهای زیبا و خواندنی خاقانی

افضل‌الدّین بدیل‌ بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شَروان – ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگ‌ترین قصیده‌سرایان تاریخ شعر و ادب فارسی به‌شمار می‌آید. از القاب مهم وی حسان العجم می‌باشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قوی‌طبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از قصیده‌سرایان عصر خویش است. توانایی او در استخدام معانی و ابتکار مضامین در هر قصیدهٔ او پدیدار است.

 

بگشا نقاب رخ که ز ره بر در آیمت

بربند عقد در که کنون دربر آیمت

بنشان خروش زیور و بنشین به بانگ در

کز بس خروش زارتر از زیور آیمت

آمد کبوتر تو و نامه رساند و گفت

پیش از کبوتر آمدن از در درآیمت

بربسته زر چهره به پای کبوترت

سینه‌کنان چو باز گشاده پر آیمت

مهتاب‌وار در خزم از روزن آنچنانک

نگذاردم رقیب که سوی در آیمت

یا از کنار بام چو سایه درافتمت

یا از میان خانه چو ذره درآیمت

تا آفتاب دامن زرکش کشان به ناز

من غرق نیل و چشم چو نیلوفر آیمت

رفتم که از پی تو به دامن زر آورم

و اینک چو دامن تو همه تن زر آیمت

از شرم آنکه نیست ره آورد به ز جان

چون زلف تو به لرزه فکنده سرآیمت

بر خاک نیم‌روی نهم پیش تو چو سگ

وانگه چو سگ به لابه بلاکش‌تر آیمت

بر پایت از سگان کیم من که سر نهم

پای سگان کوی تو بوسم گر آیمت

بینی ز اشک روی که چون پشت آینه

حلقه بگوش و غرق زر و گوهر آیمت

بر بوی آنکه بوی تو جان بخشدم چو می

جان بر میان گداخته چون ساغر آیمت

روی تو خوان سیم و لبت خوش نمک بود

من ز آب دیده با نمکی دیگر آیمت

چون ماه سی‌شبه که به خورشید درخزد

اندر خزم به بزمت و در بستر آیمت

تو دود برکنی و در آتش نهیم نعل

من نعل اسب بندم و چون آذر آیمت

بگشا نقاب رخ که ز ره بر در آیمت (خاقانی)




دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *